تبليغاتX
امپراطورقلبها

























امپراطورقلبها

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …


دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…


دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …


دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…


دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…


دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …


دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …


دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…


دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…


دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…


دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…


دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…


دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…


دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…


دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…


دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…


دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…


دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…


دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…


دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است…


دلم برای کسی تنگ است که اصلا به فکر من هم نیست

نوشته شده در بیست و ششم خرداد 1390ساعت 4:39 توسط سعید| |

تو که نباشی

هرچه که هست

رنگ نبودنت را به خود می گیرد....

 

نبودن هایت به سنگینی غروب ماننده اند

به بغض های فرو خورده ایی که نه تاب ماندن در گلو دارند و نه روی ترکیدن.....

 

نبودن هایت چرخ دنده های زمان را اکسیده میکند و ثانیه ها سفت وسخت می چرخند، و با همهء نبودن هایت، من چقدر زود پیر می شوم....

 

تو که نباشی

هرچه که هست احساس را بر نمی انگیزد و خزان می آید و بر بودنم چنبره می افکند و احساس وقتیکه رنگ می بازد و به زردی می گراید، روح را می پژمرد و من میشوم همین روح چروکیده ایی که می بینی.....

 

برای همهء نبودن هایت مینویسم

تا بدانی این خط های شکسته را یک روح شکسته نگاشته....

تا بدانی که تنها گل ها نیستند که می پژمرند.....

تا بدانی که روح هم تشنهء باران می شود....

دلتنگ بهار ...

بی تاب پرستو....

بیزار خزان.....

مگر نمی دانستی که روح خویشاوند گلهاست.....

 

تا بدانی همهء نبودن هایت، روحم را آرام، آرام تبخیر میکند و مرا از بودن تهی.....

تا بدانی بودنم بخاطر نبودن هایت چقدر ذره به ذره ترک بر میدارد و به ناگاه فرو می پاشد.....

 

تو که نباشی

هرچه که هست

رنگ نبودنت را به خود می گیرد

حتی بودنم........  


زود برگرد.منتظرم.گلم

نوشته شده در بیست و دوم بهمن 1389ساعت 2:51 توسط سعید| |

سلام دوستان خوبم ممنون که بهم سر میزنید

ولی واقعا شرمنده که من نمیتونم جوب نظر هاتونو بدم آخه میدونید من این وبو بخاطر این مینوشتم که با شما درد دل کنم یا به قول دوستام غصه هامو خالی کنم .

راستش بعد از مدتی با عشقم آشتی کردم بخاطرهمون دیگه نمیخاستم آپ کنم

ولی چند روز پیش بهم گفت که خواستگار دارم منم خیلی دلم گرفت اصلا خودم میدونم که خیلی اشتباه کردم به اون دل بستم ولی الان نمیتونم ولش کنم آخه شما همتون میدونیدکه اگه کسی رو دوست داشته باشی نمیتونی ولش کنی منم خیلی عاشقشم دیگه نمیدونم چطور بهش ثابت کنک که دوسش دارم همتون هم که میدونید ازدواج شوخی نیست که منم ۱۸سالمه اصلا هم موقعیت ندارم  ولی اون هم بهم قول نمیده که منتظرم میمونه یا نه ؟

منم دیگه خسته شدم نمیدونم باید چکار کنماصلا راستشو بگم از دنیا سیر شدم ولی اونم بهم میگه که دوسم داره ولی بااون حرفهایی که بهم گفته اصلا باور نمیکنم

دوستان گلم شما بگید که باید چکار کنم 

بعدش که من گریه کردم بهم گفت که قول میدم منتظرتت میمونم ولی بعداونم گفت بابام خیلی لج بازه اگه منو بهت نده منم روحرفش حرف نمیزنم.الان موندم رو بازوم هم اسمششو نوشته بودم بهش نشون دادم  گفت اگه بهم نرسیم به همسر آینده هت چی میگی موندم از اون روز به بعد حالم گرفته دارم دق میکنم .

شمارو به خدا قسم میدم منو راهنمایی کنید

نوشته شده در دوم بهمن 1389ساعت 21:15 توسط سعید| |

شما تا به حال عاشق شده ايد؟

عشق بد درديست _با من موافقيد؟

از قديم گفتن كه كسي كه عاشق ميشه رها شدنش با خداست.  عشقي كه در وجود انسان ميشينه مثل خوره وجود آدم رو ميخوره. اشكالي نداره ميدونم چي ميگين. من هم كشيدم. ولي يك مرد بايد تحملش كنه. يك مرد نبايد اجازه بده كه عشق اونو تحمل كنه. ميدونين افرادي هستن كه توي عشق غرق ميشن كه به اون دسته از افراد ميگن (مجنون).  همه ي ما مجنونيم ولي هركس به يك شكل.

بياييد هميشه عاشق باشيم.   ولی نه عاشق کسایی که لیاقت عشق رو ندارن

نوشته شده در بیست و یکم آبان 1389ساعت 18:42 توسط سعید| |

 

نشود فاش کسی، آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست

 

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

 

روزگاری شد و کس، مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

 

گرچه در خلوت راز دل ما، کس نرسید

همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

 

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه

ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

 

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت

گفت و گوئی و خیالی ز جهان من و توست

 

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

هرکجا نامه ی عشق است، نشان من و توست

 

سایه زاتشکده ی ماست، فروغ مه و مهر

وه از این آتش روشن که به جان من و توست

                          پروین اعتصامی


 التماس دعا . تو این شبا منو از دعاهیتان محروم نکنین

نکنید...

نوشته شده در یازدهم شهریور 1389ساعت 20:18 توسط سعید| |

 

فرا رسیدن شهادت مولایمان علی(ع)را به همه دوستان عزیز تسلیت عرض مینمایم

التماس دعا

نوشته شده در نهم شهریور 1389ساعت 4:48 توسط سعید| |

عكس عاشقانه sms-jok.royablog.ir

 

 

دفتر عشـــق که بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيکه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو کارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميکنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

از دســـت قــــلبم شاکيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بـــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلـــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــلاص رو
ازاون که عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو

 
نوشته شده در یازدهم مرداد 1389ساعت 18:14 توسط سعید| |

اگه شبامو بی تو سر می کنم

اگه بدون تو نفس می کشم

فقط واسه اینه که تو خیالم

رو دستای ناز تو دس می کشم

 

اگر که دلتنگیمُ رو نکردم

اگه نگفتم که چه حالی دارم

پای غرور مردونم بذار و

بدون اگه نباشی بی قرارم

نوشته شده در شانزدهم تیر 1389ساعت 18:6 توسط سعید| |

 

 

پشت ِ این پنجره ی همیشه بسته

دلی هس که عمریه از تو شکسته

دفتر ِ خاطره هاش پر از گلایه اس

لحظه هاش پر از غم و اندوه و سایه اس

واژه های شعرش از تنهایی می گن

زخماش از تو بی شماره، مثل ِ ریگن

غروبا نقاشی ِ خاطره هاشه

 نمی خواد جز تو، تو قلبش کسی باشه

تو اتاق ِ غصه هاش زندونه بی تو

قلعه ی عشقه ولی داغونه بی تو

لحظه ها می رن، ولی عشقت نمی ره

یادت از یادش نمی ره تا بمیره

پشت ِ این پنجره ی همیشه بسته

یکی هس به یاد ِ تو خراب و خسته

پشت ِ این پنجره ی همیشه بسته

یکی هس به یاد ِ تو غمگین نشسته

نوشته شده در شانزدهم تیر 1389ساعت 18:1 توسط سعید| |

 

 

بی تو من تنهایم

 

4.jpg

 

از کجا آمده ای ؟

که چنین نمناکی !

زیر باران بودی ؟

ای خیال ابدی !

بی تو من تنهایم

تو چرا غمگینی ؟

من اگر می گریم

ترس فردا دارم

ترس بی تو ماندن

تو چرا می گریی ؟

ای صدای قدمت

نبض دلتنگی من

من اگر دلتنگم

تو چرا تنهایی ؟

رو به رویم بنشین

حرف دل با من گو

من اگر خاموشم

تو چرا دلتنگی ؟

من اگر تاریکم

مثل شب های دگر

پشت این پنجره ها

تو چرا خاموشی ؟

من اگر می بارم

مثل باران بهار

تو چرا نمناکی ؟

سایه ات زد فریاد

من برای غم تو می گریم

من مسافر هستم

آمدم تا بروم

رفتنم تا ابدیت جاریست

نوشته شده در دوم تیر 1389ساعت 19:5 توسط سعید| |

 

 

 

 

 

«صبر کن عشق زمين گير شود بعد برو


 

يا دل از ديدن  تو  سير  شود  بعد  برو»


 

تازه  در  خانه  دل  جاي  تو  آرام گرفت


 

صبر  کن  دل  زتو  دلگير  شود  بعد برو


 

صبر  کن  مهر  کمي  پير شود بعد برو


 

يا دل  از مه ر تو لبريز  شود  بعد  برو


 

چشم  از  شوق  تو  جوشيد  شبي


 

صبر کن چشم کمي خيس شود بعد برو


 

دامن  اشک  براه  تو  نشست


 

باش  راه  تو  چمن گير  شود  بعد برو


 

يک  نفر  حسرت  ديدار  تو بر دل دارد


 

چهره بکشاي دلي سير شود بعد برو


 

شوق لبخند  تو  بر  دل  مانده  است


 

خنده کن شوق فرا پيش شود بعد برو


 

من اگر گريه کنم قفل دعا مي شکند


 

«باش تا گريه به زنجير شود بعد برو»


 

اخم  کن  تا  که  دل  بيچاره


 

باز  در پاي  تو  تحقير  شود  بعد برو


 

خشم  از سوي  تو  بر  دل  زهر است


 

مکث کن خشم تو شمشير شود بعد برو


 

يک دمي بر دل مشتاق نظر کن که دگر


 

ديده از  شوق گوهر  خيز  شود  بعد برو

 

سلام گلم خوبی میدونستم که میایی آخه اونون هم میدونم که دل تو سنگ نیست

میدونم مقصر من بودم ولی تو هم بهم حق بده چون تو خودتم که گفتی من نخواستم دوستم واسه یه پسر بازیچه بشه

 

راستی اگه بخشیدی یه نظر بذار

آخه میدونی که من تورو بادنیا عوض نمیکنم عزیزم

 

نوشته شده در دوم تیر 1389ساعت 19:2 توسط سعید| |

نوشته شده در دوم تیر 1389ساعت 18:53 توسط سعید| |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوم تیر 1389ساعت 18:52 توسط سعید| |


ويرانه نه آن اســـت کــه جمشيــــد بنا ساخت

ويرانه نه آن است که فـــرهاد فــــرو ريخت

ويرانــه دل مـــاست که بــــا هـر نـــگـه تــو

صــد بار بنا گشـت و دگــر بار فـــرو ريخت

نوشته شده در دوم تیر 1389ساعت 18:44 توسط سعید| |

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم‌اتاقيش روي تخت بخوابد آنها ساعت‌ها با يكديگر صحبت مي‌كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي‌زدند هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي‌نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي‌ديد براي هم‌اتاقيش توصيف مي‌كرد.بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي‌گرفت اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابي‌ها و قوها در درياچه شنا مي‌كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي‌شان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي‌شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‌كرد ، هم‌اتاقيش چشمانش را مي‌بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‌كردروزها و هفته‌ها سپري شد يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بي‌جان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او مي‌توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببينددر كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم‌اتاقيش را وادار مي‌كرده چنين مناظر دل‌انگيزي را براي او توصيف كند پرستار پاسخ داد: شايد او مي‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي‌توانست ديوار را ببيند.

نوشته شده در دوم تیر 1389ساعت 18:43 توسط سعید| |

عشق يعني يك سلام و يك درود

 عشق يعني درد و محنت در درون

 عشق يعني يك تبلور يك سرود

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني يك شقايق غرق خون

 عشق يعني زاهد اما بت پرست

 عشق يعني همچو من شيدا شدن

 عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

 عشق يعني بيستون كندن بدست

 عشق يعني آب بر آذر زدن

 عشق يعني چون محمد پا به راه

 عشق يعني عالمي راز و نياز

 عشق يعني با پرستو پرزدن

 عشق يعني رسم دل بر هم زدن

 عشق يعني يك تيمم يك نماز

 عشق يعني سر به دار آويختن

 عشق يعني اشك حسرت ريختن

 عشق يعني شب نخفتن تا سحر

 عشق يعني سجده ها با چشم تر

 عشق يعني مستي و ديوانگى

 عشق يعني خون لاله بر چمن

 عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني آتشي افروخته

 عشق يعني با گلي گفتن سخن

 عشق يعني معني رنگين كمان

 عشق يعني شاعري دلسوخته

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني سوز ني آه شبان

 عشق يعني لحظه هاي التهاب

 عشق يعني لحطه هاي ناب ناب

 عشق يعني ديده بر در دوختن

 عشق يعني در فراقش سوختن

 عشق يعني انتظار و انتظار

 عشق يعني هر چه بيني عكس يار

 عشق يعني سوختن يا ساختن

 عشق يعني زندگي را باختن

 عشق يعني در جهان رسوا شدن

 عشق يعني مست و بي پروا شدن

 عشق يعني با جهان بيگانگى

نوشته شده در دوم تیر 1389ساعت 18:41 توسط سعید| |

هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم
نوشته شده در دوم تیر 1389ساعت 18:39 توسط سعید| |

همه چی از روزی شروع شد که تو ساده ترین راه رو انتخاب کردی و دلم رو

شکستی و من اومدم بگم که دلم رو شکستی اما دوست دارم بگم كه هرقدر

که تو بد باشی اما ارزش عشق من و تو بالاتر از همه ی اینهاست

یاد اون روزی که گفتی از عشق حرف نزن ٬

یاد اون روزی که گفتی هیچ جایی تو قلبم نداری و می دونستی که داری به خاطر

عشقت پا روی قلبت می ذاری

یاد اون روزی که تو چشم هام نگاه نمی کردی و برام حرف می زدی اما من باید به تو

نگاه می کردم وقتی که سرم پایین بود تا تو اشکهای من رو نبینی .

نوشته شده در سوم اردیبهشت 1389ساعت 18:18 توسط سعید| |

می خوام که بنویسم ....

از گذشته ها از روزهای قشنگی که خیلی زود گذشتن و از روزهای تلخی که برام

شدن یک دنیا خاطره که هیچ وقت از خاطرم فراموش نمی شن

یاد اون روزها به خیر حالا من دارم با همان روز ها زندگی می کنم ....

 یاد اون روزی که تو رفتی یک جای دور . منم رفتم جایی که تنها باشم دور ودورتر

دورتر از اون جایی که بتونی تصور بکنی از تو از خودم از تنهایی هام ولی خیلی نزدیک

حالا هر وقت که دلم می گیره گوشی رو بر نمی دارم تا به تو زنگ بزنم و صدای تو آرومم کنه

آروم چشمام رو می بندم و چهره ی تو رو تو ذهنم مجسم می کنم انگار که کنارتم و

با تو حرف می زنم چشمام رو باز می کنم سرم رو بالا میارم اولین نفری که از کنارم

رد می شه رو شبیه تو می بینم به سیاهی چشماش خیره می شم اما اون چشم

ها با من حرف نمی زنن به راهم ادامه می دم هنوز با تو حرف می زنم

 

 

ای کاش که حرفهای من رو می خوندی و با من حرف می زدی یک حرفی رو دلم

سنگینی می کنه می خوام ٬به تو بگم فقط به تو می خوام بدونی که همیشه تو

قلبم جا داری ٬ می خوام بگم که تو رو هیچ وقت فراموش نمی کنم و هیچ وقت 

کسی نمی تونه جای تو رو تو دلم بگیره

اما مابه هم قول دادیم که بازهم٬ هم رو می بینیم و من همیشه منتظر می مونم و امید وارم   

راستی اگه یک روزی خوندی می خوام بدونی که من شاد زندگی می کنم و موفقم

می خوام بدونی که همان طوری که به تو قول دادم بعد از رفتنت یک قطره هم اشک

نریختم هروقت که دلم گرفت از ته دل خندیدم

هر وقت که اومدی تو ذهنم تنونستم که خودم رو آروم کنم آخه به خدا توکل کردم

دیگه از هیچ اتفاقی نمی ترسم و دلم نمی شکنه تو که می دونی خودش هوام رو داره

هنوزم تو دل تنگی هام برات می نویسم تمام احساساتم رو روی کاغذ میارم و خاطره

ها رو برای خودم تداعی می کنم

می خوام بدونی که خیلی وقته از خدا فقط خوشبختی تو رو می خوام

سرنوشت ما از هم جدا بود ولی قرار نیست که به خاطر قسمت از خدا بخوام که تو

زندگی خوبی نداشته باشی

بازم مثل همیشه تو آخرین خط می نویسم که هنوزم دوست دارم مثل روزهای اول

 

نوشته شده در هفدهم فروردین 1389ساعت 10:49 توسط سعید| |

مژده ای دل که  دگرباره بهار آمده است    

                    خوش  خراميده  و با حسن  و  وقار آمده است


 به  تو ای  باد  صبا  می دهمت  پيغامی      

                   اين پيامی است که از دوست به يار آمده است


شاد باشيد در اين عيد و در اين سال جديد       

                     آرزويی است  که از دوست  به يار آمده است

 

نوشته شده در بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 19:55 توسط سعید| |